عاشق شدن و عاشقی کردن یک تجربه است. یک حس قشنگ دوست داشتن، جاری میان تو و او.

اما چی باعث می‌شه این‌قدر در برابرش موضع بگیریم و دفاعی رفتار کنیم؟

به نظر من یکی از مهم‌ترین دلایلش، نیاز به این هست که طبق شنیده‌ها و قصه‌هایی که حاصل ِ به قول یونگ، ناخودآگاه جمعی‌مون* هست، عمل کنیم. ما نیاز داریم بگیم آدم فقط یه بار عاشق می‌شه، نیاز داریم عشقمون افسانه‌ای و ابدی باشه، نیاز داریم معشوقمون خیلی خاص باشه و …

اینا چیزهای ایده‌آلی هست که ما خیلی وقتا حتی بهش آگاهی نداریم ولی به نظر من وجود داره! رو همین حساب هم هست که اغلب حالت افراط و تفریط به خودمون می‌گیریم؛ یا عاشق می‌شیم و چنان درونش غرق می‌شیم که همه چیزمون رو فدا می‌کنیم و به جای داشتن دو هویت مجزا به اضافه‌ی یک “ما”ی مشترک، در هم ادغام می‌شیم و دیگه هیچ حقی برای فردیت و استقلال خودمون قائل نمی‌شیم!، یا اینکه ژست می‌گیریم که: من به کسی دل نمی‌بندم! یا به عبارت بهتر: دم به تله نمی‌دم. دقیقا هم مشکل از همون جایی نشأت می‌گیره که عشق رو تله می‌بینیم! چیزی که ما رو به دام می‌ندازه و آزادی‌مون رو سلب می‌کنه.

رک و بدون هیچ حرف اضافه‌ای توصیه می‌کنم خودتون رو رها کنین از این همه قید و بند، این همه باید و نباید! ذهنتون رو باز بذارین تا افکار ناخودآگاه به ذهنتون بیاد! با ترس‌هاتون آشنا بشین، بذارین بیاد بالا، رو سطح آگاهی. به جای اینکه به وسیله ناخودآگاه و ترس‌ها و تردیدها هدایت بشین، شما سکان کنترل ذهنتون رو به دست بگیرین.

بذاریم اتفاق‌هایی که سهم زندگی ما هستن، رخ بدن. آره من طرفدار ریسک‌پذیری هستم، ولی در عین حال باید به یاد داشت آینده‌ی ما، نه، فردا، یا حتی یک ساعت بعد رو مجموعه تصمیم‌ها و انتخاب‌هایی که همین الان می‌گیریم تعیین می‌کنه، به علاوه‌ی انتخاب‌های پیشین. آینده در دست من و توئه، اگر همین الانمون رو دریابیم…

 

* ناخودآگاه جمعی از غرایز و اشکال موروثی ادراک یا اندریافت تشکیل می‌شود که هرگز فرد به آنها آگاهی نداشته و در طول زندگی او به دست نیامده‌اند، بلکه وجه مشخص گروه کامل از افراد – خانواده، ملت و یا همهٔ نوع بشر – می‌باشد. [ویکی‌پدیا]

16 پاسخ به ضربدر قرمز

  • این پست رو تجربه کردم.اشتباه کردم ضربه دیدم.درستش کردم وحالا بعد از ۲ سال به آرامش خاطر رسیدم
    تو عشق و عاشقی خیلی جسور وبی پروا بودم.حالا باتجربه تر شدم با عشقم بزرگ شدم وهر شب در آغوش یک احساس ناب میخوابم.
    ………………..
    نمیخواستم خیلی حرف بزنم و خیلی چیزا رو سانسور کردم.خوبه که رها شدن رو فهمید وتجربه کرد .

  • ریسک خوبه
    منم گاهی اوقات زیاد میرم تو دل شیر
    گاهی هم شدیدا محتاط میشم
    اما هنوزم میگم
    عشقو عاشقی خطرناکه
    اصن بذا رک بگم بت
    خریته
    سری ک درد نمیکنه دسمال میبندن؟؟
    من برای احساسات خیلی ارزش قائلم
    خودمم درعین حال ک بشدت ادم منطقی ای هستم از اونور هم بشدت احساسی یم(کلا شخصیت متناقضی دارم من شماخیلی تعجب نکن :D )اما از عشقو عاشقی میترسم
    چرا ک هرعاشقیو ک دیدم تهش نابود شده
    نه تنها عشقش
    بلکه خودش
    میدونی تارا در کل حرکت نرمو بیشتر میپسندم
    ینی دوست داشتن
    عاشقی یه جورایی زیادی تندو تیزه.

    • نرگس » من عاشقی و دوس داشتن رو دو چیز متفاوت نمیبینم. عاشقی همون دوس داشتنه و بالعکس و انتهای دیگه ی بعد دوس نداشتنه. به همین راحتی.
      و اینکه من بی پروا ام، از دستمال بستن سری که درد نمیکنه واهمه ای ندارم، اگر بستنش لذت بخش باشه… کلا سعی میکنم نسبت به هیچی تو این دنیا دفاعی نباشم…

  • داشتن کسی و دوست داشتنش ۲ تا اتفاق قشنگه که من تجربش کردم اما عاشقی…!
    تارا ب نظرت میشه ندریجا عاشق شد؟یا عشق ی اتفاقه؟
    من فکر میکنم اتفاقه

    • منا » به نظر من هر دو میتونه باشه ولی عشق اتفاقی ، اتفاقی هم از بین میره…

  • تارا این رها شدن و اجازه ی ورود دادن به عشق ریسک بدیه خصوصا وقتی رابطرو بیش از حد جدی بگیری و ناگهانی همه چی تموم شه
    اون برهه ی زمانی که قراره آدمو به آرامش برسونه،قبل از رسوندن پیر میکنه آدمو

    • زهرا » به نظر من باید تو این دنیا چیزایی رو جدی گرفت که کنترلش فقط دست خودته…

  • “بذاریم اتفاق‌هایی که سهم زندگی ما هستن، رخ بدن. آره من طرفدار ریسک‌پذیری هستم،”
    این اتفاقهایی که میگی بذاریم تو زندگیمون اتفاق بی افته و نتیجه گرفتی که به ریسک پذیری ربط داره ممکنه درست نباشه. من با همون قابلیت و ریسک پذیریی که ممکنه اجازه رخ دادن یک اتفاق رو بدم با همون قابلیت و ریسک پذیریم میتونم مانع رخدادن یک اتفاق دیگه بشم. از دید من محک اجازه دادن و یا ندادن رخدادن یک اتفاق باید روی محور شناخت و تجربه و آگاهی و حتی عشق و هوس باشه تا اینکه دیمی اجازه بدیم هر اتفاقی که قراره بی افته بیافته.
    مثلا من الان با علم و شناحتی که از تو دارم عرض ارادت میکنم نه فقط بخاطر اینکه باید اینطور باشه:دی

    • برنا » اوهوم کاملا موافقم. واسه همینم گفتم اتفاق هایی که سهم زندگی ما هستن، نه هر اتفاقی… ینی ببینیم زندگیمون چطوریه و چی حق ماست و چی شرایط رو بهتر میکنه و زندگی رو لذت بخش… ممنون که باعث شدی من این نکته رو باز کنم.
      :)) از دست تو برنا…

  • سلام.یه دنیا شرمندم.تولدت مبارک

  • به نظر من زندگی هزار و یک بُعد داره و عشق و عاشقی فقط یکی از اون ابعاد هست. درسته موضوع خیلی مهمیه اما در کنارش خیلی چیزهای دیگه هم هستن که مهمن.
    *
    راستی چرا دیگه توی ریدر نشون نمی‌ده مطلب جدید نوشتی؟

    • احمدرضا » صد در صد. منم گفتم اینکه کسی همه زندگیش رو عشق و عاشقی بدونه خوب نیست… نمیدونم مشکلش چیه :(

  • عنوان پست خیلی خوب بود
    حرف هایتان را قبول دارم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

~x( x-( o^: o:-) i-) b-) [-( @-> @-) >>: >:p >:D< >:) =p~ =d> =; =)) <:-p ;;;) ;;) ;) :| :x :D :> :-ss :-s :-p :-o@ :-o :-j :-h :-b :-? :-> :-< :-/ :-& :-$ :- :* :)) :) :(( :( 8-} 8-> -0- (:| #:-s #-o

درباره من

سارایی هستم که قبلا تارا میرکا بود اما از یک جایی به بعد خواست با اسم واقعی‌ش بنویسه. اینجا از فکرهام و تجربه‌های شخصیم می‌نویسم که برام مهم هستن و بهم کمک می‌کنن آدم بهتری باشم تا شاید برای شما هم مفید باشه. روانشناسی خوندم که خب از این جهت که گاهی رو نوشته‌هام اثر می‌ذاره خواستم بدونین :دی. به خاطر یه مشکل جسمی از ویلچر استفاده می‌کنم اما زندگی عادی خودمو دارم، انگار نه انگار! اصولا برام مهم نیست چه محدودیتایی دارم باید به جایی که می‌خوام برسم و این یه دستوره!! اگر وبلاگ من رو تو وبلاگتون لینک کردین لطفا بهم بگین. بسی مچکرم :]

برای ارتباط با من میتونید از صفحه "تماس با من" استفاده کنید.

شبکه‌های اجتماعی

FacebookTwitterInstagramGoodreadsIMDB