یک حس‌هایی هست، ناگفتنی. اگر بخواهی بگنجانیش توی واژه، واژه از هم می‌پاشد. زبانت را در دهان می‌چرخانی، دهانت باز می‌شود، بسته می‌شود، آب دهانت را به همراه حرف‌هایت قورت می‌دهی، صدای آخی از گلویت بلند می‌شود، حرف‌ها گیر کرده‌اند، بغض شده‌اند…

2 پاسخ به آب و آتش

  • خیلی حرفا رو نمیشه زد ، یا نمیتونی ، یا نباید …
    ولی اون حرفا اول تو مغزت میمونن ، بعد ماه ها و شاید سال ها ، به قلبت نفوذ میکنن و مثه یه تومور ، رشد میکنه و رشد میکنه و یه موقع به خودت میای میبینی یه آدم دیگه شدی ، به خاطر حرفایی که واسه گفتنشون ، زبون آدمی قاصره …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

~x( x-( o^: o:-) i-) b-) [-( @-> @-) >>: >:p >:D< >:) =p~ =d> =; =)) <:-p ;;;) ;;) ;) :| :x :D :> :-ss :-s :-p :-o@ :-o :-j :-h :-b :-? :-> :-< :-/ :-& :-$ :- :* :)) :) :(( :( 8-} 8-> -0- (:| #:-s #-o

درباره من

سارایی هستم که قبلا تارا میرکا بود اما از یک جایی به بعد خواست با اسم واقعی‌ش بنویسه. اینجا از فکرهام و تجربه‌های شخصیم می‌نویسم که برام مهم هستن و بهم کمک می‌کنن آدم بهتری باشم تا شاید برای شما هم مفید باشه. روانشناسی خوندم که خب از این جهت که گاهی رو نوشته‌هام اثر می‌ذاره خواستم بدونین :دی. به خاطر یه مشکل جسمی از ویلچر استفاده می‌کنم اما زندگی عادی خودمو دارم، انگار نه انگار! اصولا برام مهم نیست چه محدودیتایی دارم باید به جایی که می‌خوام برسم و این یه دستوره!! اگر وبلاگ من رو تو وبلاگتون لینک کردین لطفا بهم بگین. بسی مچکرم :]

برای ارتباط با من میتونید از صفحه "تماس با من" استفاده کنید.

شبکه‌های اجتماعی

FacebookTwitterInstagramGoodreadsIMDB