پوزخند

تو مسیر برگشت به خونه، یه پسر نوجوون رو می‌بینم که یه تابلوی مقوایی تو دستش ِ و روش نوشته “ایستگاه انبه گرم و مقوی”. نگاهم تو چشماش گره می‌خوره. چه‌قدر خسته‌ست. سعی می‌کنم بغضم رو قورت بدم اما مثل خودم سرتق ِ و تکون نمی‌خوره! یادم می‌افته صبح هم این پسر همین‌جا بود و حتی روزای دیگه‌ای که از این خیابون رد می‌شدم، اما دقت نکرده بودم؛ ندیده بودمش انگار. دلم از خودم هم گرفت حتی.

یاد ِ کیا، خواهرزاده‌ی نوجوونم می‌افتم که همیشه بهترین امکانات براش فراهم بوده و همیشه هم از پدر مادرش طلبکار ِ. تابستون تنها دل‌مشغولیش این بود که بره مالزی یا ترکیه! یا مثلا کدوم مارک گوشی رو بخره. دوس‌دختر داشته باشه تا از دوستاش عقب نمونه!

پوزخند می‌زنم. سعی می‌کنم اعصاب به هم ریخته‌م رو آروم کنم اما نمی‌شه. این عدالتی که ازش حرف می‌زنن اصلا وجود خارجی هم داره حتی؟ “عدالت” واژه‌ی مسخره‌ای ِ. مضحک و واسه دلخوشی.

 

پی‌نوشت:

۱- دیدن مشکلات ِ بزرگ ِ بچه‌ها واقعا از توانم خارج ِ…

۲- ساعت شوم / داریوش [دانلود] ==> معتادم به این آهنگ!

درباره من

سارایی هستم که قبلا تارا میرکا بود اما از یک جایی به بعد خواست با اسم واقعی‌ش بنویسه. اینجا از فکرهام و تجربه‌های شخصیم می‌نویسم که برام مهم هستن و بهم کمک می‌کنن آدم بهتری باشم تا شاید برای شما هم مفید باشه. روانشناسی خوندم که خب از این جهت که گاهی رو نوشته‌هام اثر می‌ذاره خواستم بدونین :دی. به خاطر یه مشکل جسمی از ویلچر استفاده می‌کنم اما زندگی عادی خودمو دارم، انگار نه انگار! اصولا برام مهم نیست چه محدودیتایی دارم باید به جایی که می‌خوام برسم و این یه دستوره!! اگر وبلاگ من رو تو وبلاگتون لینک کردین لطفا بهم بگین. بسی مچکرم :]

برای ارتباط با من میتونید از صفحه "تماس با من" استفاده کنید.

شبکه‌های اجتماعی

FacebookTwitterInstagramGoodreadsIMDB