آرشیو ماهانه: خرداد ۱۳۹۳

گاهی نیاز داری تک‌تک آدم‌هایی که می‌شناسی یا نمی‌شناسی یا آن‌هایی که فکر می‌کنی می‌شناسی دست از سرت بردارند! بگذارندت به حال خودت. اگر الکی‌خوشی گیر ندهند که زیر نقابت چه خبر هست، اگر غمگینی بفهمند سوال‌پیچت که می‌کنند در ذهنت سرشان را به دیوار خواهی کوبید. یک وقت‌هایی آدم‌ها باید ساکت بودن را بلد باشند! بدوزند آن لب‌های همواره جنبان را و همه با هم در یک سکوت عمیق غوطه‌ور شویم.
می‌دانید چیست؟ وقتی آدم‌بزرگ‌ها حرف زدن را به بچه‌ها یاد می‌دهند باید حرف نزدن را هم یاد بدهند گویا!

یک جاهایی توی زندگی هست که می‌شود اسمش را گذاشت تکرار یک رنج! رنجی که آن‌قدر تکرار شده که حوصله‌ی گلایه کردن ازش را هم نداری. می‌نشینی به تماشایش. خسته. نه حتی کلافه. نه حتی عصبانی. نه حتی رنجیده. تنها خسته. می‌نشینی به تماشای خستگی‌ات. آن‌قدر تماشایش می‌کنی که از خستگی هم خسته شوی! و بعد یک نفس عمیق می‌کشی و بلند می‌شوی. چون باید بلند شوی و چاره‌ی دیگری نیست. و همه‌ی رنج‌هایت در امتداد آن لحظه ادامه پیدا می‌کنند اما تو اهمیتی نمی‌دهی. نه اینکه مهم نباشد، نه. اهمیت نمی‌دهی چون حوصله‌ی اهمیت دادن نداری.
و همینجوری هست که زندگی ادامه پیدا می‌کند!
یک زندگی، در امتداد یک خستگی از خستگی‌ها!

درباره من

سارایی هستم که قبلا تارا میرکا بود اما از یک جایی به بعد خواست با اسم واقعی‌ش بنویسه. اینجا از فکرهام و تجربه‌های شخصیم می‌نویسم که برام مهم هستن و بهم کمک می‌کنن آدم بهتری باشم تا شاید برای شما هم مفید باشه. روانشناسی خوندم که خب از این جهت که گاهی رو نوشته‌هام اثر می‌ذاره خواستم بدونین :دی. به خاطر یه مشکل جسمی از ویلچر استفاده می‌کنم اما زندگی عادی خودمو دارم، انگار نه انگار! اصولا برام مهم نیست چه محدودیتایی دارم باید به جایی که می‌خوام برسم و این یه دستوره!! اگر وبلاگ من رو تو وبلاگتون لینک کردین لطفا بهم بگین. بسی مچکرم :]

برای ارتباط با من میتونید از صفحه "تماس با من" استفاده کنید.

شبکه‌های اجتماعی

FacebookTwitterInstagramGoodreadsIMDB