ساواش

همیشه واسه اینکه مامان حوصله‌ش سر نره، از میون سریال‌های در حال پخش از تی‌وی [لازم ِ توضیح بدم منظورم تلویزیون ایران نیست؟]، یه سریال رو انتخاب می‌کنم که شبا با هم ببینیم. یه جور وقت گذروندن با مامانم… این دفعه قرعه به نام یکی از سریال‌های جم کلاسیک، یعنی عشق و جزا افتاد.

سریال عشق و جزا، واسه من‌ی که زیاد سریال می‌بینم، یه سریال کاملا متوسط‌  ِ ، حتی شاید پایین‌تر؛ ولی خب از اونجایی که من هر فیلم و سریالی رو به سبک خودم، و با دید خودم نگاه میکنم و در موردش فکر می‌کنم، ممکن ِ حتی از یه سریال درپیت هم خیلی خوشم بیاد!

نکته قوت این سریال، نحوه ترسیم یه تصویر ِ بالقوه واقعی از عشق هست به نظرم.

اینکه ساواش، با وجود همه درگیری‌هاش، از یاسمین آرامش می‌گیره و در کنارش همه دغدغه‌هاشو فراموش می‌کنه… نه اینکه یاسمین کار خاصی بکنه‌ها، نه، دلیل این آرامش، احساس ِ خود ِ ساواش هست… این آرامش از عشق میاد، نه با حرف زدن، نه با راه‌حل دادن و نه هیچ چیز دیگه…

و این تصویر، خوبیش این ِ که یه چیز رویایی و دور از دسترس نیست…

درباره من

سارایی هستم که قبلا تارا میرکا بود اما از یک جایی به بعد خواست با اسم واقعی‌ش بنویسه. اینجا از فکرهام و تجربه‌های شخصیم می‌نویسم که برام مهم هستن و بهم کمک می‌کنن آدم بهتری باشم تا شاید برای شما هم مفید باشه. روانشناسی خوندم که خب از این جهت که گاهی رو نوشته‌هام اثر می‌ذاره خواستم بدونین :دی. به خاطر یه مشکل جسمی از ویلچر استفاده می‌کنم اما زندگی عادی خودمو دارم، انگار نه انگار! اصولا برام مهم نیست چه محدودیتایی دارم باید به جایی که می‌خوام برسم و این یه دستوره!! اگر وبلاگ من رو تو وبلاگتون لینک کردین لطفا بهم بگین. بسی مچکرم :]

برای ارتباط با من میتونید از صفحه "تماس با من" استفاده کنید.

شبکه‌های اجتماعی

FacebookTwitterInstagramGoodreadsIMDB