شروع کردم به وب‌گردی به وبلاگ‌خونی. وای چه فضای صیمیمی‌ای، چه حس خوبی!
انگار که سال‌ها گم شده باشم و حالا پیدا شدم!
هنوز سراغ دوستان قدیمی نرفتم. دوستان چند سال پیش. اون زمان‌ها که هرموقع وقت نمی‌کردم برم بخونمشون زیر پستم ازشون عذرخواهی می‌کردم! خیلیاشون رو گم کردم چون مدت‌ها بود نظرات وبلاگ هم بسته بود… که البته از این به بعد باز می‌ذارم.
کسی از دوستان قدیمی هست که من رو از قبل و با اسم قبلی یعنی تارا میرکا بشناسه و هنوز بخونه؟ دلم برای خیلی‌ها تنگ شده. چه‌قدر وبلاگ‌های جدید ایجاد شده!
دارم می‌خونم و می‌شناسم. هر وبلاگ یه آدم یه طرز فکر یه شناسنامه یه زندگی!
هیجان دارم!

12 پاسخ به بازگشت به وب‌گردی!

  • سلام، من خیلی وقته فید وبلاگتو میخونم. قبلاً از طریق گوگل ریدر مرحوم و حالا با فیدلی. اسم جدیدت نمیدونم چیه ولی با همون اسم تارا میرکا میشناسمت.
    بنویس تارای بی پروا.
    بعضی وقتا نوشته هاتو دوست دارم و بعضی وقتا نه.
    خوشحالم که هستی و می نویسی.

    • خواننده خاموش » خیلی وقته اسم مستعارمو تغییر دادم به اسم واقعی یعنی سارا کو :)
      از خوندن کامنتت بی نهایت لذت بردم.
      مرسی :)

  • سلام،تنها وبلاگی بوده که تک تک پستهاش رو خوندم؛واقعأ برام جالب بود،به اسم جدید میشناسمت ولی توی پستهای قدیمی متوجه شدم که قبلها ترها به اسم تارا مینوشتی

  • میخوام ی اعتراف کنم؛گاهی وقتا پستهات درکش سخت بود برام ولی شاید دوبار شاید سه بار ی پست رو میخوندم تا متوجه میشدم،تا وقتی که کار به جای رسید که تو خدوم تاثیر پستهات رو دیدم به قول خودت باورم نمی شد که این منم که ی وبلاگ این طور تاثیر گذاشته رو من،تصمیم گرفتم همه پست ها رو بخونم تا سر از کار و نیتی که داری در بیارم،تویتر،فیس بوک،حتی دوستات،وقتی که متوجه تو دلت چیزی نیست!و نیتت پاکه دیدم میشه باور کرد،میشه اعتماد کرد،میشه دوست داشتن رو جور دیگه نگاه کرد،امروز از تصمیم خودم خوشحالم وبیشتر از تصمیم شما دوتاچون چند وقتی بود که حوصله نداشتی حواصم بود و باور داشتم که حلش میکنی که حل کردی.پر حرفی کردم چون خیلی وقت بود که نظرات بسته بود حرفای از نوع تشکر بود که باید میگفتم (خوش اومدی)

  • سلام

    من خیلی سال هست که میخونمت, از زمانی که دختر ترشیده بود, گلابی دیوانه فیلتر نبود…
    خیلی ها بودند, تو تارا بودی
    تمام این تغییراتی که تو نوشته هات میگی رو کاملا درک میکنم, حتی یادمه که مژده برای قالب جدیدت بهت کمک کرد.
    یکی دوبارم تو جیمیل باهات چت کردم
    روزگاری داشتیم
    یاد همه ی اون سالها به خیر
    امیدوارم که سالهای سال همینطور بنویسی و ما از خوندنشون لذت ببریم.

    • مرجان » مرجان عزیزممم…
      اوهوم یادش بخیر. موسیو بیشنر گاهی تو فیسبوک مینویسه فقط. از آنی دالتون بی خبرم.
      مرسی برام نوشتی خیلی خوشحال شدم.
      ممنونم :*

  • من هم ازاون قدیماکه تارابودی می خوندمت وهنوز می خونمت وخیلی دوستت دارم،خیلی ها.

  • سلام
    من خواننده خاموش قدیمی هستم
    ولی چون برات خیلی احترام قائلم به خاطر سوالت به حرف دراومدم
    از زمانی که تارای بی پروا بودی می خونمت
    موفق باشی خانوم خانوما

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

~x( x-( o^: o:-) i-) b-) [-( @-> @-) >>: >:p >:D< >:) =p~ =d> =; =)) <:-p ;;;) ;;) ;) :| :x :D :> :-ss :-s :-p :-o@ :-o :-j :-h :-b :-? :-> :-< :-/ :-& :-$ :- :* :)) :) :(( :( 8-} 8-> -0- (:| #:-s #-o

درباره من

سارایی هستم که قبلا تارا میرکا بود اما از یک جایی به بعد خواست با اسم واقعی‌ش بنویسه. اینجا از فکرهام و تجربه‌های شخصیم می‌نویسم که برام مهم هستن و بهم کمک می‌کنن آدم بهتری باشم تا شاید برای شما هم مفید باشه. روانشناسی خوندم که خب از این جهت که گاهی رو نوشته‌هام اثر می‌ذاره خواستم بدونین :دی. به خاطر یه مشکل جسمی از ویلچر استفاده می‌کنم اما زندگی عادی خودمو دارم، انگار نه انگار! اصولا برام مهم نیست چه محدودیتایی دارم باید به جایی که می‌خوام برسم و این یه دستوره!! اگر وبلاگ من رو تو وبلاگتون لینک کردین لطفا بهم بگین. بسی مچکرم :]

برای ارتباط با من میتونید از صفحه "تماس با من" استفاده کنید.

شبکه‌های اجتماعی

FacebookTwitterInstagramGoodreadsIMDB