آرشیو ماهانه: آذر ۱۳۹۲

حرف‌هایی، ناگفتنی
که سنگ‌های آتش‌فشانش
یا گلویت را می‌سوزانند
یا در جستجوی راهی به چشم‌هایت
که بمانند
حرف‌هایی
به‌ سهم سکوت

image

تو یه رابطه صادقانه، واسه پذیرش داشتن، واسه عشق گرفتن، نیازی به دروغگویی نیست. اگر هر کدوم از ما تو رابطه‌ای باشیم که نیاز ببینیم خودمون رو مخفی کنیم تا دوست داشته بشیم، دروغ بگیم تا از دعوا جلوگیری کنیم، اون رابطه به جای رشد ما، به جای آرامش، به جای شادی، برامون سرکوب، درگیری ذهنی و ناراحتی به بار میاره.
از نشونه‌ها غافل نشیم.

تغییر کردن سخته، چه تغییر درونی باشه و چه تغییر بیرونی. تو هر تغییری یه سری تجربیات و اتفاقات مثبت و منفی رخ می‌ده و یه چیزای مثبت و منفی از دست‌می‌ره.
باید نشست و دو دو تا چار تا کرد و دید آیا کفه ترازوی اون تغییری که می‌خوایم تو شخصیتمون، فردیتمون، احساسمون، زندگیمون یا محیطمون بدیم، به سمت اتفاقات مثبتش سنگینی می‌کنه یا منفی! باید دید. باید قبل از تصمیم گرفتنا و انتخاب کردنا فکر کرد حساب کتاب کرد. اینجاست که هدف ایجاد میشه دیگه می‌دونی با این تغییر به‌کدوم مقصد قراره برسی و ترس و مقاومت نسبت به تغییر کمرنگ می‌شه…
باید دید!

بار قبل که رفتیم هتل چمران، از دخترکی لواشک‌فروشی که جلوی در بود هیچی نخریدم. جدا از اینکه عجله داشتم، استدلالم این بود که وقتی از این بچه‌ها چیزی نخری در نهایت خانواده‌هاشون دست از استفاده ابزاری ازشون می‌کشن.
اما وقتی برگشتم خونه نگاه ملتمسانه دختربچه‌هه از جلو چشمام نمی‌رفت. با خودم فکر کردم حالا همین فقط تو ازش نخری دیگه خانواده‌ش ازش کار نمی‌کشن؟ بغض کردم. حتی وقتی رضا گفت وقتی من برگشتم ازشون لواشک خریده باز دلم آروم نگرفت…
امشب که رفتیم هتل چمران، از دخترک لواشک خریدم و باهاشون خوش و بش کردم و گفتم و خندیدم. دلم می‌گرفت تو چشماشون که نگاه می‌کردم. یه لواشک بهم داد گفت می‌شه هزار تومن. هزار تومنی نداشتم بهش دو هزار تومن دادم نگرفت. گفت ندارم پس بدم گفتم عیبی نداره بمونه پیش‌ت خب. با غرور گفت نه نمی‌شه. دو بسته لواشک خریدم. با رضا اومدیم پایین و تو دلم عزت نفسش رو تحسین کردم.

با خریدن هدیه گرون می‌تونی کسی رو به خودت مدیون کنی، می‌تونی کسی رو از خودت ممنون کنی، می‌تونی کسی رو نسبت به خودت پرتوقع کنی، می‌تونی ارزش کاذب خودت رو پیش کسی بالا ببری، اما هیچ‌وقت نمی‌شه علاقه قلبی کسی رو با پول خرید…
هدیه هم مصداق همون جمله “حرفی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند” هست… فقط جای “حرف”، “هدیه” بنشون.

اینکه بخوای با کسی باشی که اون نمیخواد با تو باشه، آرامششو به هم بزنی تا کنارت باشه، اسمش عشق نیست، خودخواهی محضه…!
مدت هاست با همچین آدمی درگیرم! آدمی که مرز بین عشق و خودخواهی رو نمی‌فهمه، آدمی که هیچ حد و مرزی در مورد اینکه بهش بگی تو رابطه‌ام سرش نمی‌شه و بعد از یک سال که هیچ جوابی از من دریافت نکرده هنوز زنگ می‌زنه و اسمس می‌ده!!
گاهی بد نیست برای همدیگه یه کم، فقط یه کم، احترام قائل باشیم…

درباره من

سارایی هستم که قبلا تارا میرکا بود اما از یک جایی به بعد خواست با اسم واقعی‌ش بنویسه. اینجا از فکرهام و تجربه‌های شخصیم می‌نویسم که برام مهم هستن و بهم کمک می‌کنن آدم بهتری باشم تا شاید برای شما هم مفید باشه. روانشناسی خوندم که خب از این جهت که گاهی رو نوشته‌هام اثر می‌ذاره خواستم بدونین :دی. به خاطر یه مشکل جسمی از ویلچر استفاده می‌کنم اما زندگی عادی خودمو دارم، انگار نه انگار! اصولا برام مهم نیست چه محدودیتایی دارم باید به جایی که می‌خوام برسم و این یه دستوره!! اگر وبلاگ من رو تو وبلاگتون لینک کردین لطفا بهم بگین. بسی مچکرم :]

برای ارتباط با من میتونید از صفحه "تماس با من" استفاده کنید.

شبکه‌های اجتماعی

FacebookTwitterInstagramGoodreadsIMDB